Describe Love!!
Friday January 20th 2006, 3:16 pm
Filed under:
Poetry
سلام به همگی!
گویا این جمله از مارگریت میشل باشد که گفته:”یا سخنی داشته باش دلپذیر و یا دلی داشته باش سخن پذیر!”
با شرمندگی – امروز (مثل روزهای قبل!!) سخن دلپذیری نداشتم که بگویم. پس این دل را راضی کردم که سخن پذیر شود!
موضوع انشا امروز این است: عشق را شرح دهید!!
خداوکیلی اگر مایلید و اگر حال دارید اول زورتان را بزنید ببینید چی به ذهنتان می رسد که در این باره بنویسید. ببینیم کی امتحان عشق را پاس می کند!
بعد –
با هم بخوانیم این شعر بسیار زیبا را. برای توضیحات بیشتر میتوانید به آدرسی که در زیر این شعر نوشته شده است بروید.
علی الحساب قربان شما تا بعد!
شرح دادم عشق را مثل بهار!
گفته بودی عشق را تعریف کن
حال بشنو، گوش خود را قیف کن
“هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن”
بعله البته؛ ولی با این وجود
میتوان یکخرده تعریفش نمود
“گرچه تفسیر زبان، روشنگرست
لیک عشق بی زبان، روشنترست”
این درست، امّا چو میآید سؤال
میتوان ور رفت قدری با خیال
میتوان یک خرده هم با طنز و لاغ
گردشی کردن در این بستان و باغ
باغ زیبائی است خیلی باغ عشق
با صفا جائی است خیلی باغ عشق
جویباری هست در باغش روان
آب آن از اشک پاک عاشقان
عشق دستور زبان زندگیست
تک سوال امتحان زندگیست
عشق پروازیست بر اوج جهان
هشت فرسخ آنور هفت آسمان
میروی آن سوی عالم مستقیم
میشوی دور از خدا ده متر و نیم
میپری از بیکران تا بیکران
زیر پایت جمله پیغمبران
ارتفاعی بر فراز دلخوشی است
آن سوی افسردگی و خودکشی است
مثل زنبور است عشق اندر مثل
هست نیشش نیز شیرین چون عسل
عشق یعنی که جمال یار من
یار شیرین خلق و شیرین کار من
***
عشق یعنی استقامت داشتن
در بتون های اوین گل کاشتن!
عشق؛ در سلول مهمان بودن است
بهر آزادی به زندان بودن است
عشق یعنی با دهان بسته، قرص
خوردن شلاق خشم بازپرس
عشق جانی خسته اما سرکش است
پوزخندی بر گروه «آتش» است
عشق یعنی پایداری در وفا
چه گوارائی شدن تا انتها
دولت عشق از تلاطم ها جداست
بی خیال توطئه یا کودتاست
***
عشق یعنی آنچه در بازار نیست
دیر و مسجد را به کارش کار نیست
عشق بیزار است از کل لشوش
شارون و بن لادن و میمون و بوش
***
عشق گاهی کاغذ است و خودنویس
لرزش دست من و شعری سلیس
عشق یعنی جوهر خودکار جان
میتراود تا که بنویسد روان
عشق یعنی درد مردم در سخن
مثل شعر بهبهانی، طنز من!
***
چیستی آغاز و پایان جهان؟
عشق آغازست ، پایان هم همان
چیست میل زندگی در جان ما
نیز واجبتر ز آب و نان ما؟
این همان عشق است، ذات و ژن شده
در هوای آدم، اکسیژن شده
این همان میراث میلیون سال هاست
اولین حس نآندرتال هاست
عشق یعنی شاه بیت یک غزل
شاعرش انسان و تاریخش ازل
***
عشق گاهی هم خصوصی میشود
پر ز عطر دیده بوسی میشود
دست ها با هم تلاقی میکنند
بعد هم اعضای باقی میکنند!
در نفس ها لرزه، در تن ها تکان
تا جرقه برزند آتش به جان
عشقبازی را هزاران ارزش است
لذت است و نرمش است و ورزش است
گاه مثل ژیمناستیک است عشق
افتخار هر المپیک است عشق
عاشقا دریاب نیروی درون
گر که غافل بودی از آن تاکنون
وزنه برداری بکن گردنفراز
از ابوالفضل و بقیه بی نیاز
کرد سعدی را توانا لفظ عشق
تا بیابد قافیه بهر “دمشق”
(نیست غیر از «عشق»، آن را قافیه
جستجوی بیشتر علافیه)
آدما! عاشق بشو قدرت بگیر
تا کشی قدرتمداران را به زیر
عاشقا خود را نگیری دست کم
تا بگیری از فلک زیر دو خم
مدتی چرخ فلک را کن طواف
پس بسازش مثل ماهیتابه صاف
ماهی هفت آسمان را هم بگیر
سرخ کن با آرد و قدري پودر سیر
مزرع سبز فلک را کن درو
روز یکشنبه بپز سبزی پلو
(دیدی آخر هرچه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد)
همچنین گاو زمینی را بدوش
کهکشان راه شیری را بنوش!
***
میشود با عشق کلی کار کرد
کورش از خواب گران بیدار کرد
کورش آسوده نخواب آب آمده
تا حدود دشت مرغاب آمده
چونکه اسلامی نبود عصر شما
آب باید بست بر قصر شما
من نه پاسارگاد باشد مشکلم
بر رماتیسم تو میلرزد دلم
***
عشق گاهی برتر است از سلطنت
میشود معشوقه هم سنِّ ننه ت!
عشق یعنی در سخن آمادگی
تا بگوئی حرف خود با سادگی
عشق میگوید بگو هرجور هست
بایدت سدّ تکلف را شکست
عشق میگوید که لفّاظی مکن
بهر مردم با لغت بازی مکن
عشق یعنی که بمان از بهر ما
هادی خرسندی بی ادعا!
عشق یعنی که وفاداری کنی
طنز خود بر صحنه هم جاری کنی
دور آمریکا بگردی یک دو ماه
چشم خود را گم کنی در طول راه!
(چشم وقتي روشن از مردم شود
زود پيدا ميشود گر گم شود)
گر نگیری از خلایق فاصله
میشوی واقف به فرق معامله
چون درخت عشق، در این روزگار
هم خزان را خوش بدار و هم بهار
ريشه ات در خاک، پس خاکي بمان
گه به شادي گه به غمناکي بمان
گر بمانی دائماً در برج عاج
میبُرندت در کریسمس مثل کاج!
***
خوب یاران، این هم از تعریف عشق
پایتخت سوریه باشد دمشق!
عین شاگرد کلاس پنج و چار
شرح دادم عشق را مثل بهار
یک کمی بامزه ، یک قدری نو است
پایتخت روسیه هم مسکو است
«قافیه اندیشم و دلدار من»
خنده اش میگیرد از اشعار من
میسپارم پس به صلح و سرخوشی
جملگيِّ دوستان را چکّشی!
عشق باشد یارتان خیلی زیاد
پایتخت ترکمنستان هم خوشبختانه هست عشق آباد!!
هادی خرسندی
Hundreds of Peaces!!
Wednesday January 18th 2006, 6:58 am
Filed under:
Poetry
آقا چی حالی میده وقتی بی هوا نشستی یه گوشه ای و یهو می بینی یه الهام قشنگی داره از کنارت رد می شه!! هول نشو! الهام خانم را عرض نکردم!
دیشب همین جوری نشسته بودم پای کامپیوترم. یهو عشقی آمد و رفت و ما هم شعری از خودمان دربکردیم!! واللهی نمی دانم شیرین است یا ترش! به نظر من شیرین آمد! ( ماست ته کوچه ای یه ترشه!!)
لطفا با حوصله بخوانید. انشاالله مشتری می شوید! هدف ما جلب رضایت شماست!!
قربان شما – ماست بندی حسن و شرکا!!
صدها صلح
یک قطره
ده قطره
صدها قطره
یک دانه
ده دانه
صدها دانه
یک قلب
ده قلب
صدها قلب
یک عشق
ده عشق
صدها عشق
یک دست
ده دست
صدها دست
یک راه
ده راه
صدها راه
یک صلح
ده صلح
صدها صلح!
Here is the poem in English!
Hundreds of Peaces!!
One drop
Ten drops
Hundreds of drops
One seed
Ten seeds
Hundreds of seeds
One heart
Ten hearts
Hundreds of hearts
One love
Ten loves
Hundreds of loves
One hand
Ten hands
Hundreds of hands
One way
Ten ways
Hundreds of ways
One peace
Ten peaces
Hundreds of peaces!
Hassan H.
The Motherland
مام وطن
پیرزنی بود غرغرو در همسایگی ما که از بس کج خلق و بد دهن بود کمتر کسی مایل بود با او رفت و آمد کند. (وقتی یاد اینهمه چیز میز قدیمی می افتم انگار پیرمردی هستم نود ساله!). حتی بچه هایش هم دور از او زندگی می کردند. این پیرزن روز به روز نحیف و نحیف تر می شد. دیگر حتی نمی توانست کارهای خودش را هم خودش انجام دهد. از زبان نزدیکانش شنیده بودم که می گفتند بو گرفته است.
بالاخره این همسایه ها آنقدر پاپیچ بچه هایش شدند و آنقدر گفتند و گفتند تا بچه هایش را راضی کردند که حداقل برایش یک وردست (کلفت سابق!) بگیرند.
تا یکروز دیدیم که یک دخترک خردسال بدبخت تر از این پیرزن را پیدا کرده اند که کارهای این پیرزن را برایش انجام دهد. این دخترک به قول سعدی جور و عنا می کشید و رنج و بلا می دید و همچنان شاکر بود که الحمدالله از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم! این دخترک مثل سگ به صاحبش وفادار ماند تا اینکه مایه تعجب دیگران شد. همان همساده هایی که باعث آوردن این دخترک شده بودند کم کم کنجکاو شدند که چطور است که این دخترک با این همه جور و تند خویی پیرزن همچنان دوام می آورد. موضوع را پیگیر شدند. دخترک ابتدا چیزی نمی گفت. بعد ها که بیشتر با همسایه ها آشنا شده بود گاهی با آنها گپی در بیرون خانه می زد. از او پرسیدند: چطور است که اینهمه سختی می کشی ولی هنوز برایش کار می کنی و انگار خیلی هم راضی هستی؟ دخترک گفت: “این پیرزن غرغر می کند ولی برای من سرپناه است. من تمام عمرم را روی حصیر خوابیده ام. غذای گرم نخورده ام و هرگز تلویزیون نگاه نکرده ام. با همه داد و قال این پیرزن اینجا برای من عزیزتر است از زیر درخت و پل خوابیدن. همه نگرانی من این است که اگر او بمیرد تکلیف من چیست؟ پس هر چه دارم در پای او می ریزم تا نمیرد و من هم جایی برای خواب داشته باشم.”
حالا عزیزان من! اگر آن پیرزن مام وطن باشد چی؟ ولی خدا وکیلی این مام وطن به اندازه آن پیرزن بد نبود!
یادم می آید بعد از آن که همه ما با افتخار عکس امام را در ماه دیدیم یعنی انقلاب پیروز شد جمله ای در بین مردم رایج شد بدین مضمون که: سیاست انگیس این است که تفرقه بینداز و حکومت کن!
حالا بعد از اینهمه سال اینهمه فرزند خلف و ناخلف این مام وطن دور از مادر سنگ وطن و آزادی را آنچنان روی سینه می کوبیم که سینه مان کبود شده است. ولی همه از هم گریزانیم. این همه با همان تنهایان!
بیچاره انگلیس! آیا این همه تفرقه بین ما را هم انگلیس کاشته؟ جالب اینه که هنوز هیچکدام به جایی نرسیده آن دیگری را به قصد کشت محکوم هم می کنیم! و از این جالب تر این که همه ما راه به راه داریم مرتب سنگ دم و کرسی و دمکراسی را هم به سینه می زنیم! بیچاره سینه!! چه کند با این همه سنگ؟!
آیا فکر می کنید که با این شکاف عمیق میان ایرانیان وطن پرست ساکن خارج و با آن شکاف عمیق تر میان این ایرانیان و آن ایرانیان داخل این نوای کاروان راه به منزلی خواهد برد؟ راست و حسینی من که چشمم آب نمی خورد! (اصلا در کدام گوشه تاریخ نوشته شده است که چشم آب بخورد؟!!)
به هر حال
ما هم دل ما گرفته بود و عشقی در کردیم!!
لطفا برای خالی نبودن عریضه بروید به آدرس پایین و ببینید طنز زیبای هادی خرسندی را.
تا نوشته ای دیگر
درودی و بدرود!
Hassan H.
Farsi shekar ast!!
آقا این فارسی نوشتن هم لذ تی است! چه حالی می کنیم ها! حیف نیست اینها – منظورم این خارجی هاست – فارسی نمی دانند؟ اینها با چی چایی می خورند وقتی شکر ندارند؟ البته راست و حسینی تا اینجا هر چی چایی به من داده اند – که باز البته خیلی خیلی هم نبوده است! – چای تلخ بود! نه قند می خورند نه شکر. گویا برای همین است که خیلی هاشان تلخند. هیچ شیرینی ندارند. من بدبخت چقدر توی این صف قند و شکر مالیده شدم و آخرش دست خالی رفتم خانه!
یه کبل باقری بود – گویا هنوز هم باشد. این بابا سواد مدرسه ای نخوانده بود! ولی عاشق مدح و مداحی بود و هر از گاهی هم شعری از خودش در می کرد! یک روز داشت با پسر برادرش سر زمین کار می کرد. ناگهان دادش در آمد که برادر زاده جان بدو یک کاغذ و قلم پیدا کن که آمده است! چیزی به ذهنم رسیده که اگر الآن ننویسم می پرد.
حالا حکایت من بی مایه پر حرف است. این چند روز که مرتکب قلم زنی می شوم برای آن که الهام خانمی که آمده زود نرود یک دفترچه و یک خودکار هم گذاشته ام جیبم. می ترسم گاهی بی خبرالهام قابل عرضی بیاید و من بی قلم باشم. از من به شما نصیحت که شما هم بردارید لکن قلم و بگیرید لکن الهام را! بودن به از نبود شدن خاصه در این تر نت!! ولی شما دیگر مثل من تر نزنید!
خدا شاهد است که این چند روز اول هنوز گیج این وبلاگم. عجب خلقتی است! وسوسه گیج کننده اعتیاد آوری دارد! بنابر این این چند مجلس اول را از من به عنوان دست گرمی قبول کنید. انشاالله این سرکه ما هم روزی جا می افتد!
فرهنگ واژگان:
از آنجایی که ایرانیان برومند – به ویژه جوانان رشید ما ممکن است واژه “اعتیاد” را ندانند گفتم بهتر است آن را شرح دهم.
اعتیاد آن است که شخص دچار عارضه ای گردد که نخواهد – نتواند سابق!- از آن جدا شود. مثل عشق سیخ به شیشه در بسته آب!! و علمای اهل تسنن و تشیع اتفاق نظر دارند که اگر این کار برای چشیدن و تفنن باشد مانعی ندارد!
باز می گویند در کشور ما آز عادی – ببخشید آزادی – نیست! بعضی ها چقدر بی انصافند!
Hassan H.
The Fati /fa:ti/ Song!
دیروز از فاطی گفتم و تنبانش و این ترانه بسیار زیبای مشهدی یادم افتاد که
فاطی جان عیده و خورشید پر از گرمایه
کار تو خنده و شوخی کار مو ای وایه
خونه ت آباد محبت که خرابم کردی
سر وسامون نداره هر کی که خاطر خوایه
وجدانا خیلی قشنگه!
خداوکیلی اگر آدرسی از این آهنگ دارید به من دربدر هم بدهید که در به در دنبالش می گردم. قول می دهم خمس و زکات مشهدی ها را هم بدهم! یعنی این ترانه را می گذارم همینجا که همه کیف کنند لکن با ترانه!
این بود انشای امروز ما!
Hassan H.
Hassan the Blogger!!
والله یه همساده ای داریم – یعنی داشتیم – عمرش را داد به عزراییل! این آقا – دور از جان شما – بلا دور باشد از آدم عاقل – تمامی القاب آدم سازی روز آن زمان را داشت : هم مشهدی بود یا مشدی و هم کربلایی یا کبلایی. نبود یک لقب بزرگتر آزارش می داد: می خواست حاجی هم باشد. در کشمکش حاجی شدن بود که گویا به خوابش آمد و او را طلبید. غافل از آن که آن کعبه گل است و این کعبه دل.
بگذریم. آقا را بدرقه کنان فرستادند صحرای عربستان. از قضا همان سالی بود که اگر عمرتان قد بدهد حتما یادتان هست که خیمه های حج در آتش بزرگی سوخت. در آن آتش بزرگ آن قوم به حج رفته لهیب گرمای دوزخ را تا حدودی چشید! این حاجی ما که کلی عزت و احترام در محل در کرده بود از خیمه اش حسین حسین کنان بیرون دوید و دید که (بین خودمان بماند) سگ صحابش را نمی شناسد. هر قدر تقلا کرد کسی محلش نگذاشت. یعنی جای محل گذاشتن نبود. به قول خودش صحرای محشر شده بود بطوری که مادر بچه اش را ول می کرد. حاجی هم که پاک درمانده شده بود و سنش هم طوری نبود که پا به پای جوانتر ها بدود گوشه ای نشست و زل زد به انبوه مردم هراسان و آتش خیمه ها. خودش می گفت وقتی این صحنه ها را نگاه می کردم به خودم گفتم:” آخر یکی نبود به من پدر سوخته بگوید تو چی کار به حج داشتی؟”
حالا – دور از جان شما – یکی نبود به من پدر سوخته بگوید تو چی کار به وبلاگ نویسی داشتی! حضرت عباسی این وبلاگ پدرم را درآورد. هنوز هم آنطور که دلم می خواست نشده است. ما ایرانی ها جان به جان ما کنند از درد سر و مصیبت و بدبختی کشیدن خوشمان می آید. نگاه به این نکن که هی زار می زنیم. البته بماند آن منم منم کردن ها و دانشمند مآب بودن و خود را یک سر و گردن دراز تر و عزیزتر از سایرین دانستن و …
به هر حال – اینطوری شد که ما این وبلاگ را راه انداختیم. باشد که بمانیم لکن نه پدر سوخته!
حقیقتش اول تصمیم داشتم انگلیسیش کنم. دیدم دنبال “جان به جان کردن” و “دور از جان شما” و از این جور کلمات گشتن (نات انلی!) نه تنها کلی وقت می گیرد (بات آلسو!!) بلکه یک چیز شلم شوربایی از کامپیوترمی زند بیرون! پس گفتم فارسی خودمان را عشق است که شکر است. (گویا قند و شکر از دیرباز در ایران زمین نایاب و عزیز بوده است! مثلا آن شاعر مادر مرده می گوید:
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد!! اصلا باورتان می شود شکر از پسته گران تر باشد؟! ولی آنهایی که در صف های دراز قند و شکر دستمالی شده اند می دانند که بود! ای … ایران! این همه فرزند خلف می خواستی چیکار؟!)
خوب برگردیم سر بحث خودمان. صحبت از فارسی نوشتن بود. شاملوی خدا بیامرز گفت:”گناه ما نیست اگر همسایه مان نمی تواند از زیبایی گل کنار پنجره ما لذت ببرد.” دیدم والله راست گفته. گل می خواهند فارسی یاد بگیرند. شکر می خواهند بروند ایران توی صف قند و شکر! (ولی خدا وکیلی اگر آمدند دستمالی شان نکنید! مشکلات فرهنگی ببار می آورد!!)
سرویس مدرسه آمد. بروم بچه ام را از سر خیابان بیاورم تا اشکش در نیامده. اینها برای فاطی تنبان نمی شود. راستی تنبان فاطی چه جوری بود که این همه مشهور شد؟!
A short break!
خوب به سلامتی برگشتم. شکر خدا تا چند ساعت دیگر بیرون روی ندارم! (شکمم را عرض نکردم!).
راستی یادم رفت بگویم که حاجی خدا بیامرز می گفت دو چیز خیلی جالب در حج فراوان بود. راست و دروغش گردن خود حاجی. می گفت در آن جا قند شکن و چکش بسیار عالی داشتند. من تا به امروز آنجا را ندیده ام ولی فکر می کنم حاجی راست گفته باشد. از چکش زنی شان پیداست که روی چکش خوب کار کرده اند! انصافا خوب چکش می زنند لکن مخ را!
خوب – برای امروز بس است. شروع طولانی بود. اگر از پر حرفی های بنده خوشتان آمد خدا وکیلی برگردید – اگر خوشتان نیامد به من بگویید تا من هم بروم و دیگر بر نگردم!
Hassan H.