The Peace-giving War!!
Thursday February 02nd 2006, 6:34 am
Filed under: Story

جنگ صلح!!
یکی بود یکی نبود. خانه ای بود بزرگ و قدیمی در گوشه روستایی که موش ها و خفاش ها و موریانه ها در آن زندگی می کردند.
یک روز همه موجودات این خانه بزرگ دور هم نشسته بودند و حرف می زدند.
بزرگ خفاش ها برای همه صحبت کرد. او در آخر از همه آنها خواست تا برای سروسامان دادن بیشتر به کارهای این خانه فکری کنند. قرار بر این شد تا برای حل و فصل مشکلاتی که بین حیوانات این خانه پیش می آید چاره ای بیندیشند.
در پایان شور و مشورتی طولانی تصمیم گرفتند تا یک گروه کوچکتر اما قوی از بین هر سه طایفه موش ها و خفاش ها و موریانه ها انتخاب شود. این گروه وظیفه داشت تا مواظب کارها باشد و نگذارد کسی حق دیگری را بخورد.
چند روز از این جریان گذشت. تا یک روز خفاش ها گفتند: “چون تعداد ما خفاش ها زیاد شده است ما می خواهیم پنجره ها را زیاد تر کنیم تا رفت و آمد ما راحت تر شود.”
خفاش ها دست به کار شدند. کندند و کندند. اما سنگ و خاکی که می ریختند می افتاد روی سر موش ها و موریانه ها. اینها هم ناراحت شدند و به هیئت حاکمان شکایت کردند.
خفاش ها گفتند: “ما بیشتر از شماها در بقای این خانه سهیم هستیم. بیشتر از شماها کار می کنیم. پروبال ما هم ایجاب می کند که سهم بیشتری داشته باشیم. قدرت و تعداد ما هم زیادتر است. پس این حق ماست.”
موش ها نیز که از این اتفاق سخت رنجیده بودند دست به کار شدند. آنها هم جای بیشتری خواستند. پس شروع کردند پای دیوار خانه را کندن.
در این بین موریانه حس می کردند که هم پایین و هم بالای خانه را از دست داده اند. پس آنها هم دست به کار شدند و شروع کردند به گشاد تر کردن سوراخ های موجود در ستون ها که در واقع خانه خود موریانه ها بود.
دعوا شروع شد. موش ها بسوی خفاش ها پوست گردو و تخم مرغ گندیده پرتاب می کردند و خفاش ها هم سنگ و پشه های سمی را که شکار می کردند می ریختند روی سر موش ها. موریانه های بیچاره به سوراخ هایشان گریختند و سعی کردند تا خود را هر چه بیشتر در داخل ستون های خانه مخفی کنند.
در این لحظه هیئت حاکمان که از خفاش ها و موش ها و موریانه ها تشکیل شده بود و از نیش پشه تا تخم مرغ گندیده و سنگ سلاحشان بود بسوی بقیه حمله کردند تا جنگی را که پیش آمده بود تمام کنند. زدند و زدند و کشتند. موریانه و موش و خفاش بود که بر زمین می افتاد.
در این هنگام جغدی که برای استراحت روی بام این خانه نشسته بود دید که خانه صحرای محشر است و همه دارند همه را می کشند. جغد پیر متعجب و ناراحت فریاد زد: “دیوانه شده اید؟ چرا یکدیگر را می کشید؟”
بزرگ هیئت حاکمان گفت: “اینها را می کشیم تا با هم دعوا نکنند!”
جغد گفت: ” ولی اینطوری که دارید خانه همه را خراب می کنید.”
بزرگ حاکمان که سخت مشغول و کم وقت به نظر می رسید گفت: ” عجب جغد احمقی هستی! پس برای چی اینها را می کشیم؟ اینها را می کشیم تا آرام شوند و خانه خراب نشود!”
جغد مسافر درمانده و نگران پرکشید و رفت.
ساعتی بعد کلاغ جوان بازیگوشی که از آن کنار می گذشت دید که چند خفاش و موریانه و موش در حالیکه یکدیگر را به قصد کشت می زدند از زیر آوار خانه ای قدیمی بیرون آمدند. آنها یکدیگر را آنقدر زدند و دنبال کردند تا در جنگل آنسوی ده گم شدند.
و کلاغ بازیگوش به کسی نگفت – ما هم به کسی نمیگیم!!

بیت (!!):
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت!!

© Hassan H. All rights reserved.
To republish this story, please contact Hassan H.