Filed under: Poetry
در اضطراب چه باید کرد؟
دیروز سراسر در اندوه گذشت
و فردا
در التهابی نامعلوم
و من اما
در مرز میان اندوه و التهاب
با اضطراب چه باید کرد؟
هم خانه ام
Hassan H.
در اضطراب چه باید کرد؟
دیروز سراسر در اندوه گذشت
و فردا
در التهابی نامعلوم
و من اما
در مرز میان اندوه و التهاب
با اضطراب چه باید کرد؟
هم خانه ام
Hassan H.
تفاوت
گنجشگکان جالیز
بر رویای سبز فردا می خوابند
و
جغد پیر باغ
کابوسی شبانه را
در طراوت خورشید می پزد
Hassan H.
“راهی نیست اگر بخواهم ”
از پنجره تا کوچه
از من تا تو
راهی نیست اگر بخواهم
بوران است و برف
اشکی در چشمانم زمزمه ای بر لب:”خدا ذلیلتان کند جوان مردم را اینطور…”
از من تا کوچه
تا باری که بر دوش داری
تا دژخیمانی که به دار می برندت
راهی نیست اگر بخواهم
غلغل سماور مشغولم می کند
“چه سماور خوبی خریده ام! جلدی آب را می جوشاند!”
شرشر آب جوش در قوری
“باید سه دفعه آب بکشم!”
قوری پر بر روی سماور
“تیار است!”
سینی را بر می دارم و در دلمشغولی مبهمی از دستم می لغزد و نقش زمین می شود
صدایی دور
طنین گلوله ای شاید
در صدای سینی گم می شود
حسی عجیب
می لرزاندم
تا پنجره می دوم
با دست
خطی بر بخار شیشه می کشم
اما از پنجره تا کوچه – تا ده – تا دریا
برف است و بوران و تنهایی
و شیشه هایی که بر بخارشان
حتی دستی
به گرمی
کشیده نشده است .
Hassan H.
سلام به همگی!
باز زمستان است و زیبایی برف بر پشت زمین. دیدم اخوان خدا بیامرز نیست تا زمستانی از نو بسراید! پس قول حکما را کار بستم که گفته اند: هم به قدر تشنگی باید چشید!! منظور این که هر کسی به قدر وسعش باید بکوشد!
اینهم کوشش ما:
پلشتی های زمین را
حریر نازک برف
پوششی است
تا خاک دوباره سفید بیاندیشد
دردا که زمین اما
از سم ضربه های تکاپوی من و تو
فردا
دوباره کبود خواهد شد!
خوب بید؟!!
پس تا عشقی دیگر و نوشته ای دیگر – حق یارتان باد!
© 2006 – Hassan H.
سلام به همگی!
گویا این جمله از مارگریت میشل باشد که گفته:”یا سخنی داشته باش دلپذیر و یا دلی داشته باش سخن پذیر!”
با شرمندگی – امروز (مثل روزهای قبل!!) سخن دلپذیری نداشتم که بگویم. پس این دل را راضی کردم که سخن پذیر شود!
موضوع انشا امروز این است: عشق را شرح دهید!!
خداوکیلی اگر مایلید و اگر حال دارید اول زورتان را بزنید ببینید چی به ذهنتان می رسد که در این باره بنویسید. ببینیم کی امتحان عشق را پاس می کند!
بعد –
با هم بخوانیم این شعر بسیار زیبا را. برای توضیحات بیشتر میتوانید به آدرسی که در زیر این شعر نوشته شده است بروید.
علی الحساب قربان شما تا بعد!
شرح دادم عشق را مثل بهار!
گفته بودی عشق را تعریف کن
حال بشنو، گوش خود را قیف کن
“هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن”
بعله البته؛ ولی با این وجود
میتوان یکخرده تعریفش نمود
“گرچه تفسیر زبان، روشنگرست
لیک عشق بی زبان، روشنترست”
این درست، امّا چو میآید سؤال
میتوان ور رفت قدری با خیال
میتوان یک خرده هم با طنز و لاغ
گردشی کردن در این بستان و باغ
باغ زیبائی است خیلی باغ عشق
با صفا جائی است خیلی باغ عشق
جویباری هست در باغش روان
آب آن از اشک پاک عاشقان
عشق دستور زبان زندگیست
تک سوال امتحان زندگیست
عشق پروازیست بر اوج جهان
هشت فرسخ آنور هفت آسمان
میروی آن سوی عالم مستقیم
میشوی دور از خدا ده متر و نیم
میپری از بیکران تا بیکران
زیر پایت جمله پیغمبران
ارتفاعی بر فراز دلخوشی است
آن سوی افسردگی و خودکشی است
مثل زنبور است عشق اندر مثل
هست نیشش نیز شیرین چون عسل
عشق یعنی که جمال یار من
یار شیرین خلق و شیرین کار من
***
عشق یعنی استقامت داشتن
در بتون های اوین گل کاشتن!
عشق؛ در سلول مهمان بودن است
بهر آزادی به زندان بودن است
عشق یعنی با دهان بسته، قرص
خوردن شلاق خشم بازپرس
عشق جانی خسته اما سرکش است
پوزخندی بر گروه «آتش» است
عشق یعنی پایداری در وفا
چه گوارائی شدن تا انتها
دولت عشق از تلاطم ها جداست
بی خیال توطئه یا کودتاست
***
عشق یعنی آنچه در بازار نیست
دیر و مسجد را به کارش کار نیست
عشق بیزار است از کل لشوش
شارون و بن لادن و میمون و بوش
***
عشق گاهی کاغذ است و خودنویس
لرزش دست من و شعری سلیس
عشق یعنی جوهر خودکار جان
میتراود تا که بنویسد روان
عشق یعنی درد مردم در سخن
مثل شعر بهبهانی، طنز من!
***
چیستی آغاز و پایان جهان؟
عشق آغازست ، پایان هم همان
چیست میل زندگی در جان ما
نیز واجبتر ز آب و نان ما؟
این همان عشق است، ذات و ژن شده
در هوای آدم، اکسیژن شده
این همان میراث میلیون سال هاست
اولین حس نآندرتال هاست
عشق یعنی شاه بیت یک غزل
شاعرش انسان و تاریخش ازل
***
عشق گاهی هم خصوصی میشود
پر ز عطر دیده بوسی میشود
دست ها با هم تلاقی میکنند
بعد هم اعضای باقی میکنند!
در نفس ها لرزه، در تن ها تکان
تا جرقه برزند آتش به جان
عشقبازی را هزاران ارزش است
لذت است و نرمش است و ورزش است
گاه مثل ژیمناستیک است عشق
افتخار هر المپیک است عشق
عاشقا دریاب نیروی درون
گر که غافل بودی از آن تاکنون
وزنه برداری بکن گردنفراز
از ابوالفضل و بقیه بی نیاز
کرد سعدی را توانا لفظ عشق
تا بیابد قافیه بهر “دمشق”
(نیست غیر از «عشق»، آن را قافیه
جستجوی بیشتر علافیه)
آدما! عاشق بشو قدرت بگیر
تا کشی قدرتمداران را به زیر
عاشقا خود را نگیری دست کم
تا بگیری از فلک زیر دو خم
مدتی چرخ فلک را کن طواف
پس بسازش مثل ماهیتابه صاف
ماهی هفت آسمان را هم بگیر
سرخ کن با آرد و قدري پودر سیر
مزرع سبز فلک را کن درو
روز یکشنبه بپز سبزی پلو
(دیدی آخر هرچه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد)
همچنین گاو زمینی را بدوش
کهکشان راه شیری را بنوش!
***
میشود با عشق کلی کار کرد
کورش از خواب گران بیدار کرد
کورش آسوده نخواب آب آمده
تا حدود دشت مرغاب آمده
چونکه اسلامی نبود عصر شما
آب باید بست بر قصر شما
من نه پاسارگاد باشد مشکلم
بر رماتیسم تو میلرزد دلم
***
عشق گاهی برتر است از سلطنت
میشود معشوقه هم سنِّ ننه ت!
عشق یعنی در سخن آمادگی
تا بگوئی حرف خود با سادگی
عشق میگوید بگو هرجور هست
بایدت سدّ تکلف را شکست
عشق میگوید که لفّاظی مکن
بهر مردم با لغت بازی مکن
عشق یعنی که بمان از بهر ما
هادی خرسندی بی ادعا!
عشق یعنی که وفاداری کنی
طنز خود بر صحنه هم جاری کنی
دور آمریکا بگردی یک دو ماه
چشم خود را گم کنی در طول راه!
(چشم وقتي روشن از مردم شود
زود پيدا ميشود گر گم شود)
گر نگیری از خلایق فاصله
میشوی واقف به فرق معامله
چون درخت عشق، در این روزگار
هم خزان را خوش بدار و هم بهار
ريشه ات در خاک، پس خاکي بمان
گه به شادي گه به غمناکي بمان
گر بمانی دائماً در برج عاج
میبُرندت در کریسمس مثل کاج!
***
خوب یاران، این هم از تعریف عشق
پایتخت سوریه باشد دمشق!
عین شاگرد کلاس پنج و چار
شرح دادم عشق را مثل بهار
یک کمی بامزه ، یک قدری نو است
پایتخت روسیه هم مسکو است
«قافیه اندیشم و دلدار من»
خنده اش میگیرد از اشعار من
میسپارم پس به صلح و سرخوشی
جملگيِّ دوستان را چکّشی!
عشق باشد یارتان خیلی زیاد
پایتخت ترکمنستان هم خوشبختانه هست عشق آباد!!
آقا چی حالی میده وقتی بی هوا نشستی یه گوشه ای و یهو می بینی یه الهام قشنگی داره از کنارت رد می شه!! هول نشو! الهام خانم را عرض نکردم!
دیشب همین جوری نشسته بودم پای کامپیوترم. یهو عشقی آمد و رفت و ما هم شعری از خودمان دربکردیم!! واللهی نمی دانم شیرین است یا ترش! به نظر من شیرین آمد! ( ماست ته کوچه ای یه ترشه!!)
لطفا با حوصله بخوانید. انشاالله مشتری می شوید! هدف ما جلب رضایت شماست!!
قربان شما – ماست بندی حسن و شرکا!!
صدها صلح
یک قطره
ده قطره
صدها قطره
یک دانه
ده دانه
صدها دانه
یک قلب
ده قلب
صدها قلب
یک عشق
ده عشق
صدها عشق
یک دست
ده دست
صدها دست
یک راه
ده راه
صدها راه
یک صلح
ده صلح
صدها صلح!
Here is the poem in English!
Hundreds of Peaces!!
One drop
Ten drops
Hundreds of drops
One seed
Ten seeds
Hundreds of seeds
One heart
Ten hearts
Hundreds of hearts
One love
Ten loves
Hundreds of loves
One hand
Ten hands
Hundreds of hands
One way
Ten ways
Hundreds of ways
One peace
Ten peaces
Hundreds of peaces!
Hassan H.